چند رد پا از من

یادداشت های شخصی سید وحید سمنانی

چند رد پا از من

یادداشت های شخصی سید وحید سمنانی

چند رد پا از من
بیت هفته

93/01/16

با بهار آمد، اتفاق افتاد

‏ آمدی که شبیه رفتن بود!

..::آرشیو بیت‏های هفتگی ::..

لیلای دل شکسته و بیمارم

از این همه دیوار و صدا بیزارم

در حاشیه‏ی شهر بیابانی نیست

مجنون شده‏ام سر به کجا بگذارم؟

 

ـ از: صدف‏های لال

  • سید وحید سمنانی

او را ندیده بودم اما حس غریبی مرا به او پیوند می‌زد. جاذبه عجیبی که در غزل‌هایش بود برای اولین بار در خلسه‌ام فرو برد و مرا بر سر سفره‌ای نشاند که برخاستن از آن را نمی‌توانم.

تلخ‌است که از او بنویسی. تلخ‌تر اینکه متهم بشوی برآنی از استخوان خاطرات پنهان و پیدایی که با او داری برای خود نردبان بسازی. پس بی‌ هیچ ادعایی در همین آغاز اعتراف می‌کنم که «نه هم‌نفس» او بوده‌ام نه «رفیقش»؛ جز در خلوت کتاب‌هایش، شاگردی او را نکرده‌ام و تنها هفت بار او را دیده‌ام تا این عدد شکل دیگری از تقدس را در زندگی‌ام داشته باشد. هفت باری که هرکدام به خاطره‌ای گره خورد‌ه‌اند. چند سال از درگذشت قیصر گذشته است و من امسال جرأت کرده‌ام پایم را از دایرة بیم تهمت‌ها بیرون بگذارم. سماع قلم را به تماشا نشسته‌ام و امیدوارم پایم را از گلیم ادب و صداقت بیرون نگذارم.

رتبه دوم کارشناسی ارشد استاد خلیل عمرانی آغازی‌ است بر این روایت. استاد در دانشگاه تهران پذیرفته شد تا به قول خوش تحصیل در رشته «گل و بلبل» را ادامه دهد. دو ترم گذشت و استاد برای پایان‌نامه موضوع «بررسی غزل عاشقانه پس از انقلاب» را برگزید. رفاقتی داشت با قیصر. قیصر پذیرفته بود تا به عنوان استاد راهنما بر تدوین و تالیف پایان‌نامه نظارت داشته باشد. دکتر ترکی نیز مشاوره کار را عهده‌دار شد. از نزدیک شاهد تالیف پایان‌نامه‌ای بودم که استادم را به ذوق آورده بود. به نکات ظریفی رسیده بود. کسانی که عمرانی را از دور  به عنوان شاعری مذهبی و متعهد به نظام می‌شناسند تعجب می‌کنند اگر بدانند که او همواره بر اهمیت دادن به «عاشقانه‌های پاک» تاکید می‌کرد. یادم نمی‌رود که در اولین کنگره شعر بسیج، چقدر با «رئیس – رؤسا» جنگید تا مضمون عاشقانه را نیز به عنوان یکی از جلوه‌های شعر بسیج بپذیرند.

روز دفاع فرا رسید. مرخصی گرفتم و همراه با همسرم و الهام-دختر استاد- هم‌رکاب استاد شدیم به سمت دانشگاه تهران. صبح دوشنبه بود. استاد در راه شیرینی گرفت تا پس از دفاع شیرینی رفاقت و شاگردی با قیصر و دکتر ترکی را با دوستان شریک شود. به دانشگاه رسیدیم. از ورودی شرقی وارد شدیم. با استاد همگام و همکلام بودم که تلفنش حرفمان را قطع کرد. صدای قیصر را می شنیدیم که محترمانه عذرخواه استاد بود. به‌خاطر کسالتی که بر او عارض شده بود نتوانسته بود به دانشگاه بیاید. قیصر گفت انشالله هفته بعد حالش بهتر خواهد شد و جلسه را به دوشنبة هفته موکول کرد. استاد عمرانی سپاسگذار استاد بود و اصراری نداشت تا زودتر جلسه برگزار شود. ما برگشتیم و بی‌آنکه دفاعی اتفاق افتاده باشد شیرینی پایان‌نامه استاد را خوردیم!

هفتة بعد نتوانستم برای برنامه مرخصی بگیرم. خواهرم به جای من به مراسم رفت تا از این مراسم فیلم بگیرد. شب از راه رسید و من از بعد فراغت از کار مستقیم به خانه استاد رفتم. برنامه خوب پیش رفته بود. فیلم را هم دیدم. اگرچه با کیفیت نبود اما می‌شد سخنان قیصر و ترکی را در آن شنید. [دکتر]سید مهدی طباطبایی و [دکتر] قربان ولیئی هم در فیلم بودند- فیلمی که بعد‌ها در نمی‌دانم روزهای پریشانی‌ام مفقود شد! -. خلاصه آنکه نمرة بیست استاد قرائت شد و جلسه به پایان رسید. سپرده بودم تا خواهرم «صدف‌های لال» را که تازه چاپ شده بود به قیصر برساند. در انتهای جلسه وقتی قیصر کتاب را گرفت آن را باز کرد و ... بگذریم!

***

هشتم آبان چه روز خوبی بود! ساگرد عقدم بود. و من چقدر دوست داشتم تا از این روز را برای همسرم خاطره بسازم. ساعت حوالی شش صبح پیامکی از خواب بیدارم کرد... جملة «امیر مرزبان» باور کردنی نبود... بیشتر به شوخی می‌مانست. « قیصر امین‌پور آسمانی شد» در رختخواب خشکم زد. بغض کرده تلفن را برداشتم و به استاد زنگ زدم... تلفنش اشغال بود. با خانه‌اش تماس گرفتم. «سیده هاجر» گوشی را برداشت. غمگین بود قبل از آنکه سوالم تمام شود خبر را تایید کرد...

از آن روز چند سال می‌گذرد اما من هنوز داغدار غیبت در آن جلسه‌ام. امروز که دکتر قیصر نیست و استاد عمرانی نیز  جاودانه شده است بسیار دلتنگم.

چندی پیش عکسی از نخستین دیدارم با قیصر را در آشفته بازار آلبوم عکس‌هایم دیدم. عکسی که گویا نمی‌خواست به سرنوشت فیلم جلسة پایان‌نامه استاد دچار شود. عکس مربوط می‌شد به نمایشگاه کتاب تهران و اگر اشتباه نکنم اردیبهشت 80.  این عکس یادگاری است از آن روز که از شوق دیدار قیصر در خودم نمی‌گنجیدم. (برای مشاهده عکس در سایز اصلی بر روی آن کلیک کنید)

قیصر امین پور


  • سید وحید سمنانی

حرف من و آیینه دو تصویر درهم بود

تا بی‌نهایت گرچه روشن بود، مبهم بود

 

«من» در خودم تکرار می‌شد، خسته از تکرار

تکرار «من» بی‌شک در این شفاف، ماتم بود

 

می خواستم تا ماه را لبخند بنویسم

چیزی شبیه قرص نان در سفره‌ام کم بود

 

 لبخند را در تکیه‌ای از اشک گم می‌کرد

تقویم چشمانم که هر فصلش محرم بود

 

مثل تمام نخل‌ها در زیر بار غم

«گلپونه‌ها» ی شعر من آوازشان بم بود!

 

آواز خون گاه از خُم سهراب می‌جوشد

گاهی از آن چاهی که در تقدیر رستم بود

***

میِ‌خواستم تا آیه آیه جاودان باشم

مانا ترین تصویر در آیینه آهم بود

 

شهریور ماه هزار و سیصد و هشتاد و شش


  • سید وحید سمنانی

کما

مثل «کما»، مابین مرگ و زندگی... آری

حس بدی دارم، شبیه خواب و بیداری

 

حس بدی دارم، دلم پرواز می‌خواهد

یک آبی دل‌کنده از این چاردیواری

 

من...کار... مترو...کار... مترو...کار... مترو... من

دلگیرم از این روزهای تلخ و تکراری

 

دل‌بستم و دل‌کنده‌ام بی‌مزد، با این‌کار

نام جدیدی می‌گذارم روی بیگاری

*

تکلیف «جبر» و «اختیار» از عمر معلوم است

با جبر دنیا آمدی... از مرگ ناچاری

 

یادش به‌خیر! آن‌روزها بی‌آرزو بودم

ـ بی‌آرزو یعنی: زمانی که تو سرشاری ـ 

 

از عشق، از آیینه، از لبخند- بی‌دلتنگ-

امروز من دل‌سنگم و آیینه زنگاری

*

با این‌همه جز عشق راهی را نخواهد رفت

فرهاد اگرچه پیش پایش کوه بگذاری


ـ مهرماه هزار و سیصد و نود و دو

کما

  • سید وحید سمنانی

لالند از غمبادها لب‌های سوتک‌ها

خوابند در کنج فراموشی عروسک‌ها

مثل حیاط مدرسه در ظهر تابستان

یخ بسته بر لب‌های من فریاد کودک‌ها

***

تنگش دلش از سنگ و او دلتنگ می‌رقصد

خون شد دل ماهی، از این سرخند پولک‌ها!

روییده روی بام‌هایِ بیم بوم شوم

سمت کدام آباد کوچیدند لک‌لک‌ها؟

کفتارها این زندگی را تلخ می‌خندند

این زندگی را آه! می‌گریند دلقک‌ها!

*

حتی کلاغ قصه از من بی‌خبر رد شد

تنهایی‌ام را ایستادم، چون مترسک‌ها!

 کودکی

  • سید وحید سمنانی

آبی‌تر از آبی

اما چه سود از این زلالِ مست؟

وقتی پرنده بال و پر تشنه،

در جستجوی جرعه‌ای پرواز می‌میرد

*

اما همین تاریکی ممتد

در سایه هاشورهای ناگزیری که قفس را فرش می‌بافد

شاید پیامی می‌دهد ما را:

«زیبا ببین! هرچند در بن‌بست»

*

سهم پرنده از پر و پرواز، عاشوراست

وقتی قفس شمر است!


  • سید وحید سمنانی

جیب‌هایمان مثل جوراب‌هایمان است

لایه ازنی که سال‌هاست

در فراق نخ و سوزن امید

خمیازه می‌کشد!

هیچ پالانذوزی

رولزرویس خیالیمان را

مخمل نمی‌پوشاند

و هیچ ابر مسافری

تکه‌ای از آسمان را برایمان سوغات نمی‌آورد

باید با کدام الفبا نوشت

«دستم خالی‌ست»

تا کودکان دبستان نرفته را

سواد خواندن آن باشد

وقتی روکش تیرة بستنی کودک همسایه

کفن غرور پدری‌ست که شب‌ها بدون آفتاب به خانه برمی‌گردد!

 

چندی‌ست پایتخت

لبخند کلیه هوادارانش را

به مزایده گذاشته است!

دل خوش سیری چند؟

آب‌ها را گل آلود کرده‌اند

آی سهراب!

کفش‌هایم کو؟


  • سید وحید سمنانی

غزل زمانی با عنوان تغزل در آغاز قصیده ها می آمد و جز توصیف، تشبیب، خمریه و مسایلی از این دست مروارید مضمونی را در صدف خویش نمی پرورد. پس از آن که در جریان کم توجهی شاعران به قصیده، غزل شکل مستقل تری به خود گرفت شاعران برجسته ای به تحول و نوآوری در این قالب دست زدند. به همین خاطر غزل طی عمر هزار ساله ی خود فراز و فرودهای بسیاری را تجربه کرده است.ساده تر آن که غزل خمیری بوده که بر اساس دیدگاه های متفاوت شاعران، اشکال گوناگونی به خود گرفته و این انعطاف پذیری حاکی از ظرفیت بالای غزل در نمایش دادن نظرها و نظرگاه های مختلف است.

پس از مشروطه غزل در کنار دیگر قالب های مطرح روز از مرز عاشقانه سرایی و تعبیرهای عارفانه گذشت و به طور گسترده تری وارد دنیای سیاسی-اجتماعی مردم شد.این روزها هم غزل هم چنان مورد توجه مردم است و بازار نوآوری و بدعت در آن –شاید داغ تر از گذشته-محل ارایه تئوری ها و بیانیه هاست.

غزل آوانگارد، غزل پیشرو، غزل خودکار، غزل سپید و اسم هایی از این دست.

نکته قابل توجه این جاست که اغلب این تئوری ها بسیار به هم نزدیکند و گاه عملا جز تغییر نام هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند.

شاید آخرین بیانیه ای که در این زمینه به صورت مکتوب ارایه شده “غزل مینی مال” باشد که در قسمت پایانی نخستین مجموعه شعر “آرش آذرپیک” و به قلم “هادی راد ناصر” آمده است.(اما با توجه به داغ بودن بازار بیانیه ها دور از انتظار نیست که پیش از خشک شدن جوهر این سطور بیانیه های دیگری را شاهد باشیم.)

تئوریسین این شیوه سرایش”آرش” استاما به دلایلی ذکر نشده این پیشنهادها به قلم “هادی راد ناصر” به نگارش در امده است.

نخست نگاهی داریم به این پیشنهادها و سپس با مروری بر غزل ها اجرا و تاثیر این نظرها را بررسی می کنیم. در این بیانیه  نویسنده بر آن شده است که به خصوصیات و توانایی های غزل به عنوان یک قالب سنتی در به خدمت گرفتن مدرنیسم بپردازد. به دیگر سخن تلاش برای ثبت ناهنجاری ها به صورت موجه و هنجار. با توجه  به آن چه در طول متن این بیانیه ادامه می یابد؛ مدرنیسم با پرداخت ادبیات داستانی در قالب غزل نمود پیدا می کند و اوج آن حضور شعر گفتار –به معنای عام آن-در جهت تلاش برای ایجاد صمیمیت و سادگی در شعر است.

  • سید وحید سمنانی

برای من که پُرم از قفس پری بفرست

اگرنه ... یک - دونفس بال باوری بفرست

برای مشق جنون شهر جای محدودی‌ست

برایم از ورق دشت دفتری بفرست

دو چتر چشم مرا میزبان باران کن

تر است دامن من... دیده‌ی تری بفرست!

عذاب پشت عذاب، این قصیده زیبا نیست

برای من غزل از جنس دیگری بفرست

به رسم معجزه عیسی به مریمت دادی

مرا به معجزه ای دوست! مادری بفرست!

خیال نامه‌ات از نور و پنجره خالی‌ست

میان«بسته‌ی دیوارها »، دری بفرست

تو تا «عزیز» منی راه و چاه هر دو یکی‌ست

هنوز منتظرم، نابرادری بفرست!

*

دلم گرفته از این آسمان بی‌پیغام

دلم گرفته... برایم کبوتری بفرست

 

ـ سید وحید سمنانی ـ تیرماه 1392


  • سید وحید سمنانی

فرقی نمی‌کند که بخوانیم راه را

وقتی به متن جاده نوشتن چاه را

فانوس‌های مرگ که در چشم گرگ‌هاست

روشن نوشته‌اند زمستان و آه را

بند آمده دوباره نفس‌های جزر و مد

دزدیده‌اند پشت هوس سیب ماه را

اینجا شروع پنجره اصلاً قشنگ نیست

ای میله‌ها! چگونه بکوچم نگاه را؟

هر چند پلک خاطره‌ها باز بسته است

ایمان بیاورید سرود پگاه را

فردا دوباره پنجره‌ها تازه می‌شوند

تا وا کنند مشت شب رو سیاه را

ـ از کتاب صدف‌های لال

  • سید وحید سمنانی